این دلتنگی خواهر کوچولوی دیجیتالیه
دلتنگی ....
خوشه ی انگور سیاه است!
لگدکوبش کن....
لگدکوبش کن....
بگذار ساعتی سربسته بماند
مستت می کند اندوه!
خواهر کوچولوی دیجیتالی!
کاش پرواز را به خاطر می سپردیم...!
دلتنگی ....
خوشه ی انگور سیاه است!
لگدکوبش کن....
لگدکوبش کن....
بگذار ساعتی سربسته بماند
مستت می کند اندوه!
خواهر کوچولوی دیجیتالی!

کنارم که هستی غزل می شم و همه سر شور و نیاز. به لطافت پر اوج میگیرم و به سبک اشک سر ریز می شوم از مهر. به پاکی صداقت و به قداست چشمانت قسم در تو آرامش خواهم یافت.
به من که خیره می شوی در عمق چشمانت، زیبایی ترکیب رنگ ها دیده می شود. انگار چشمانت قدرت آتش زدن دارند و نگاهت برای بازی کردن با قوانین ذهن من ساخته شده اند. با نگاهت کودک می شوم و کودکی می کنم.
نگاهت غم می زدایت و غم می زاید. غم دلتنگی را که می برد غم نبودنت را به یادم می آورد. نگاهی که ترس می دزدد و ترس می آفریند. ترس از تنهایی را که می برد، ترس از جدایی را می آورد. نگاهی که سبز می کند زندگی ام و روشن می کند افکارم را.
دستانت هستند تا سر کلاف گره خورده ی زندگی را پیدا کنند.
با تو گم شدن زیباست و در تو غرق شدن آرزو. با تو پرواز کردن ممکن و بی تو نفس کشیدن محال. با تو همیشه میشه در رویا قدم و زد و به عقب بازگشت و در زمان غوطه خورد.با تو میشه ابرها را لمس کرد و از باران لبریز شد و جاری شد. تو که باشی همیشه خوب است. بیا و بمان

دور که می شوی، یادت نزدیکتر می شود! وقتی می روی، بوی عطرت مدام سر به سرم می گذارد.
قلبم یادگاری است از تو، وقتی نیستی از من به من نزدیکتر است.
در سرم غوغایی است انگار ذهنم مهمانی گرفته، جشن حضور تو برپاست!
شهر من یخ بسته بود، تو با وجود گرمت بهار را به شهر من هدیه کردی!و حالا پروانه های شهرم به استقبالت آمده اند. دستانم را بگیر تا دوباره سبز شوم، دستانم را بگیر تا دوباره شبنم شوم، دستانم را بگیر تا دوباره باران شوم، دستانم را بگیر تا دوباره جاری شوم! دستانم را بگیر که سخت به بودنت محتاجم! دستانم را که بگیری، من، نیست می شود این تویی که می مانی!
چشمانم بی اختیار آمدنت را منتظرند. و لبهایم بی هیاهو رد پایت را بوسه می زنند.
در خلوتترین جای ذهنم پرسه می زنی و افکارم از تو پر شده است. و در این تنهایی از فکرت آتش می گیرم. و در آسمان خیالم هر شب ستاره ای را به نامت میزنم. بیا و بمان!

چي بگم؟
از كجا بگم؟
بگم از دنياي پست و بي رنگ يا از دنياي آشفته ي ذهن آدما؟
ذهنهايي كه گاهي انقدر كوچيكن كه دو قدم جلوتر از زمان حالشونو نمي بينن يا از زماني كه انقدر بزرگ و دورن كه خودشونو پوچ مي بينن؟
بگم از لحظه ي همون اتفاق كه هنوز اونايي كه روحاشون زنده است مي فهمنش و بقيه همه بهش عادت كردن؟ اتفاق تلخ جان سپردن به شيطان بي محبت و فاني؟
بگم از اونايي كه هنوز مهربونن يا اونايي كه مهربوني براشون افسانه ي دروغين قبل از خواب كودكانه است؟
بگم از اونايي كه آشناي درد هم ديگن يا اونايي كه درد بقيه براشون بازيچه شده كه با ادامه ي بي رحميشون دنيا رو سياه تر كنن؟
از هم زبونهايي كه هنوز با برق وجودشون دنيا نفسي ميكشه هرچند بي رمق، يا اونايي كه دنيا رو از دنيا بودن شرمنده كردن؟
از دستايي كه در كشاكش كمك خسته شدن يا دستايي كه جز رنگ بدي و پليدي نديدن؟
از كسايي كه شونه هاشون مرهم و تكيه گاه اشكاي مردمه تا با گوشه اي از دلشون پلي بسازن تا مردم از روش رد بشن و فراموش كنن تو چه دنيايي هستن هرچند كوتاه، يا از آدمايي كه با دل سياهشون اشكاي آدما رو در ميارن تا درياچه بسازن روش پل بزنن از روش رد بشن يادشون بره دل چند نفر رو زير پا له مي كنن؟
بگم از كسايي كه انسان ماندن و انگيزه ادامه دارن يا آدمايي كه در كمال رضايت به صورتهاي حيواني تن سپردن؟
از آدمايي كه نمي دونن هنوز به اميد معدود انسانهاي باقي مانده بمانند يا به ناچار تن به به جنگل وحشي و درنده بسپارند ؟
هستن آدمايي كه هنوز به اميد پاكيه اونا زمين زنده بمونه؟
۱/۱۱/۸۷